ادونیس در ایران
هشت سال پیش در روز 12 آذرماه 1384 – وقتی که من دانشجوی سال سوم زبان وادبیات عربی دانشگاه علامه طباطبایی (ره) بودم - «علی أحمد سعید إسبر» معروف به «ادونیس» (شاعر برجسته سوری) در سفری یک هفته ای (از 12 تا 18 آذر) به ایران آمد و تهران و شیراز و اصفهان را از نزدیک تماشا کرد. وی در این شهرها علاوه بر شعرخوانی و شرکت در جلسات دانشجویی و همصحبتی با منتقدان شعر و ادب، از مناظر دیدنی این شهرها هم دیدن کرد. آن زمان ادونیس (که در کشور ما آدونیس، با آ با کلاه، خوانده و نوشته میشود!) را نمیشناختم و تنها یک عکس یادگاری با او انداختم و بس! سه سال بعد و در مقطع کارشناسی ارشد پایان نامه ای با موضوع ادونیس و احمد شاملو انتخاب کردم و بیشتر با این شاعر متجدد با آن شعرهای دشوار و پیچیده اش کنار آمدم.
(بررسی تطبیقی مسیح (ع) در شعر معاصر عربی و فارسی؛ با تکیه بر شعر ادونیس و شاملو) پایان نامه ای که برای انتخاب و دست به کار شدن با آن و موضوعش با استاد محمد رضا شفیعی کدکنی در دانشگاه تهران دیدار کردم و نظر ایشان را در رابطه با آن پرسیدم. یادم هست روز سه شنبه بود. فقط سه شنبه ها ایشان درس ادبیات میگفتند. جلوی دانشکده ادبیات رسیده بودم که دیدم جماعت زیادی از دانشجویان دور یک نفر حلقه زده اند. بله! حدسم درست بود. استاد شفیعی کدکنی. خسته بود و تازه از کلاس درس فارغ شده. وقتی خواست برای استراحت به خانه برود بچه ها نگذاشتند و از ایشان خواستند که بمانند تا راهنمایی های خود را در باب موضوعات مختلف از وی بگیرند. قبول کرد. گفت: «با کمال میل؛ من الآن میخواستم به بچه ها مثنوی درس بدم، دیدم حال مثنوی درس دادن ندارم، از ساعت هشت و نیم دارم وراجی میکنم!! اما الآن ر (لهجه مشهدی!) آمدم اینجا نشستم، حرفی ندارم، هر سؤالی دارید بپرسید..» باری... عده ای سؤالاتشون رو پرسیدند و نوبت که به من رسید موضوع را مطرح کردم، ایشان بسیار استقبال کردند و توصیه های بسیار خوبی در این باره نمودند. وقتی بزرگ مردی مثل استاد شفیعی کدکنی در همون نظر اول مهر تأیید به موضوعم زدند سر از پا نشناختم و قرص و محکم تا پایان نوشتن پیش رفتم...
از شعر ادونیس و لایه های فراوان شعر او که بر دشواری و فهم شعرش می افزاید و خیلی ها رغبتی به خواندن شعرش از خود نشان نمیدهند بسیار شنیده ایم، اینکه شعرش را برای خواص میگوید و مایه های فلسفه آنرا دیرفهم نموده است. در جایی گفته که من خودم هم بعضی اوقات برخی شعرهایم را درنمی یابم و نمیفهمم که چه گفته ام! پس نقد و نقب در شعر وی را به گاهی دیگر حواله میدهم و در این مجال، کمی از زندگی وی میگویم:
علی احمد سعید معروف به ادونیس در سال1930م در خانواده ای علوی مذهب، در روستای قصّابین از توابع شهر لاذقیّه کشور سوریه متولد شد. خود او می گوید: به سن دوازده سالگی که رسیدم قسمت اعظم قرآن کریم را حفظ کردم و خواندن و نوشتن را در مکتبخانه زیر سایه درختی در هوای آزاد فراگرفتم و دیوان شاعران بزرگ عرب را با هدایت و توجه و راهنمایی پدرم خواندم.
با خود می اندیشیدم که قصابین و ماندن در آنجا هیچ سودی به حال من نخواهد داشت و تا زمانی که آنجا هستم مانند کسی هستم که با سنگ گفتگو می کند و باد هم کلام اوست. در آن زمان منطقه ای که در آن زندگی می کردم یک منطقه دورافتاده و مغفول بود و تمامی راههای خروج از آن بسته بود مگر دو راه: نظامی گری و تحصیل. ورود به تشکیلات نظامی از رؤیاهای من فاصله فراوان داشت و فراگیری علم به سبب فقر و نبود مدرسه محال می نمود.
این بود که در رؤیاهایم نقشه ای برای برون رفت از روستا کشیدم. آن زمان سوریه به تازگی استقلال یافته بود (1944م) و به جمهوری تبدیل شده بود و اولین رئیس جمهورش-شکری القُوَّتلی- را برگزیده بود. او برای آشنایی با کشور و مردم از مناطق مختلف آن بازدید می کرد. با خود گفتم: او به منطقه ما می آید و من برای او قصیده ای می نویسم و آنرا در برابرش می خوانم و او که قصیده من را پسندیده است پس از شنیدن آن مرا می خواهد که به دیدنش بروم و از من می پرسد: دوست داری در برابر آن چه پاداشی بگیری؟ و من خواهم گفت: در روستای ما مدرسه نیست و من می خواهم که درس بخوانم. این رؤیا همانطور که در خیالم ساخته بودم تحقق یافت[1] .
خالده سعید -همسر ادونیس- ادامه این ماجرا را چنین نقل می کند: ادونیس 14 ساله با پای پیاده، و نه با ماشین و یا هر وسیله دیگری، از روستا به شهر مجاوری که شکری به آنجا می آمد، رفت. هوا بارانی بود و پاهای ادونیس در گل و لای فرو می رفت. هنگامی که به آنجا رسید سیل عظیم مردم را دیده که برای دیدن رئیس جمهور آنجا گرد آمده بودند. ادونیس به سراغ بالاترین مسؤول و کارمند منطقه رفت و به او گفت که قصیده ای آماده کرده است و می خواهد آنرا برای رئیس جمهور بخواند. کارمند قصیده را از ادونیس می خواهد و وقتی آنرا قرائت می کند از آن خوشش می آید و به او می گوید تو را خبر می کنیم یا اگر می خواهی با شهردار صحبت کن که ادونیس همین کار را می کند و جوابی مشابه آنرا از شهردار می شنود. ادونیس مدتی کنار میدان بدون هیچ فایده ای در کنار شخصی ایستاده بود و پدر من نیز در کنار آن مَرد قرار داشت و رئیس جمهور مشغول سخنرانی بود.
آن مرد از ادونیس می پرسد: پسرم چرا نمی نشینی؟ و ادونیس پاسخ می دهد: نمی دانم و ناگهان شروع به گریه کردن می کند. زمانی که داستان را از ادونیس می شنود با صدای بلند در وسط میدان صدا می زند: جناب رئیس جمهور! کودکی اینجاست که می خواهد قصیده ای برایتان بخواند و چون رئیس جمهور انسان بزرگمنش و با گذشت و شایسته ای بود این اجازه را به او می دهد. ادونیس به پشت تریبون می رود و به شکل شاعران قدیم ـ شاعران جاهلی یا صدر اسلام ـ با صدایی زیبا قصیده اش را می خواند که تقریباً بیست بیت بود و همگی مردم مانند دیوانگان برای او دست می زنند. رئیس جمهور بار دیگر به پشت تریبون می رود و در لا به لای سخنانش از ابیات ادونیس استفاده می کند و پس از سخنرانی ادونیس آنچه آرزو داشت از رئیس جمهور می گیرد.
بعد از 15 روز از آن روستا به مدرسه فرانسوی در شهر طرطوس می رود و بعد از دو سال که آن مدرسه تعطیل می شود به یکی از مدارس دولتی منتقل می شود[2].
ادونیس تحصیلاتش را در مقطع راهنمایی و دبیرستان در شهر طرطوس و لاذقیه سپری کرد و در سال 1951م در رشته فلسفه وارد دانشگاه دمشق شد. در سال 1954م مدرک لیسانس خود را اخذ کرد و در سال 1956م به سبب فعالیت ها و اظهار نظرهای سیاسی دستگیر و زندانی شد و به مدت یکسال بی محاکمه در زندان ماند. پس از آزادی از زندان با خالده صالح معروف به خالده سعید[3] ازدواج کرد که او اکنون از ناقدان و نویسندگان برجسته معاصر عرب به شمار می رود[4] .
این دو در همین سال 1956م از سوریه به لبنان مهاجرت کردند و به مدت بیست سال در آنجا ماندند. در آنجا بود که ادونیس در1957م با همکاری یوسف الخال مجله شعر را منتشر کرد و همکاری او با این مجله حدود 12 سال به طول انجامید. در سال 1969م به دلیل بروز برخی اختلافات با دست اندرکاران مجله، از آن جدا شد و خود مجله «مواقف» را در 1968م منتشر کرد[5] .
او در سال 1973م از دانشگاه قِدّیس یوسف بیروت دکترای خود را در رشته ادبیات عرب اخذ کرد و هم اکنون بیش از بیست سال است که به همراه همسر خود در فرانسه زندگی می کند[6].
ادونیس تاکنون در همایش ها و سخنرانی های متعدد شعری، ادبی و نقدی در سراسر دنیا شرکت کرده است و در سال 1987م انجمن جهانی شعر که مقر آن در شهر لیژ بلژیک است، جایزه دوسالانه خود را به ادونیس اعطا کرد[7]. او بارها نامزد دریافت جایزه نوبل ادبیات نیز شده است. وی پس از بازگشت به فرانسه روزهای حضورش در ایران را خاطره انگیز توصیف کرده است. خبر جام جم آنلاین را در این باره مرور کنید:
[جام جم آنلاین، پنجشنبه 24 آذر 1384:
ادونیس پس از بازگشت از سفر به ایران، طی یادداشتی در روزنامه الحیات، این روزها را روزهای به یادماندنی و خوبی توصیف می کند و می نویسد: این روزها از تمام دیدارهای فرهنگی من از کشورهای جهان زیباتر و بهتر بودند. وی می افزاید: به دعوت بخش فرهنگی سفارت فرانسه به ایران دعوت شدم و یک هفته کامل در این کشور (و در شهرهای تهران، اصفهان و شیراز) به سر بردم.
ادونیس می نویسد: در این دیدار ونوس خوری قطا، دوست شاعر و رمان نویسم، من را همراهی می کرد که ناچار شد به پاریس برگردد و سفر اصفهان و شیراز را از دست داد.برنامه ها پر بود: میزگردهایی درباره ترجمه و نوآوری و سنت. شب شعرها. دیدار با دانشجویان و هنرمندان و نویسندگان و شاعران، دیدارها و گفتگوها و غیره.
در تهران، مثل دمشق، وقتی نزدیک بیست سال پیش به دعوت کمیساریای اروپا به آنجا رفتم، مسوولان رسمی در تمامی دیدارها غایب بودند، ولی با این حال در ایران با هیچ تنگنایی روبه رو نشدم. عکس من در برخی روزنامه های غیر رسمی مثل شرق در تهران و دو روزنامه دیگر در شیراز به چاپ رسید و با استقبال دانشجویان بخصوص دانشجویان دانشگاه علامه طباطبایی و شاعران، نویسندگان و هنرمندان روبه رو شدم. چیزی که برای من به طور مشخص جالب بود، میزان پیگیری دانشجویان دختر و پسر بود و این که با شعرها و نظریات من، نه تنها به زبان فارسی بلکه به زبان عربی، آشنا بودند. از عمق سوالات و بحث ها خیلی خوشحال شدم. شعر به طور خاص و فرهنگ به شکل عام، محور بحث های ما بود. تصویری که از زن ایرانی منتقل می شود، تصویر ناقصی است. زن ایرانی با نیرو و توان در عرصه های روزانه و فرهنگی حضور دارد.
شاعر ترانه های مهیار دمشقی، در بخش دیگری از یادداشت سفر خود می نویسد: وقتی کلمه "تن" گفته می شود انگار به سرعت این کلمه شکل زمینی پیدا می کند، برای همین در شب شعری که در حافظیه برگزار شد، وقتی درباره رابطه شعر و آواز در جهان عرب سوالی پرسیده شد و وقتی جواب دادم صدای ام کلثوم و فیروز را دوست دارم، سالن آکنده از صدای دست زدن های آنها شد.
درباره سعدی و حافظ و "جیم" بهشت (جنه) و دوزخ (جحیم) خواهم نوشت و حرف خواهم زد و ماه شیراز را با رنگ سرخ قرمزی توصیف خواهم کرد و می نویسم:
در زبان فارسی گلی است
نامش حافظ شیرازی، گاهی
و گاهی اسمش عشق.
و به زودی آوازخوان با شیراز وداع خواهم گفت:
خیّام پرنده ای است نامش روشنایی،
خیّام اکسیری دیگر است زندگی را
ولی، ولی
چه می گویند لب های آن زن،
آن زن به طور مشخص؛
و چه بشارتی است ستاره زهره را
در این غروب؛ ]
تصاویر:


با استاد شفیعی کدکنی، دانشگاه تهران، 1387



با استاد شفیعی کدکنی، دانشگاه تهران، 1387


[1] ادونیس، رأس اللغة جسم الصحراء، دارالساقی، چاپ اول، 2008، صص23و24.
[2] رجاء ابوعلی، الأسطورة فی شعر ادونیس، دارالتکوین، دمشق، چاپ اول، 2006، صص275و276: گفتگوی نویسنده با همسر ادونیس.
[3] خالده سعید در این باره می گوید: من نام سعید را از نام پدر بزرگ ادونیس گرفتم و در اصل نام من خالده صالح است.
[4] عباس عرب، ادونیس در عرصۀ شعر و نقد معاصر عرب، انتشارات دانشگاه فردوسی مشهد، چاپ اول، 1383، ص11 به نقل از مدخل الی دراسة المدارس الأدبیة فی الشعر العربی المعاصر، نسیب نشاوی، ناشر مؤلف، دمشق، 1980، ص500.
[5] عرب، پیشین، صص12و15.
[6] علی گنجیان خناری، ادونیس؛ رؤی فی الفکر و الشعر، مجله زبان و ادب، دانشگاه علامه طباطبایی(ره)، پائیز84، شماره بیست و پنجم، ص219 و ابوعلی، پیشین، ص280.
[7] کاظم برگ نیسی، ترانه های مهیار دمشقی(مقدمه)، کارنامه، چاپ اول، 1377، ص 14.
در نظربازی ما بیخبران حیرانند