نویسندگان لامرد (احمد اکبرپور)

از چاهورز تا تهران!
«من ریش بزها را می‌گیرم و مادر آن‌ها را می‌دوشد. مادر می‌گوید: «چوپونا دیگه حوصله نمی‌کنند، گوسفندای بیچاره رو ببرند جایی که یک ذره علف داشته باشه. می‌بینی چه‌قدر شیرشون کم شده.» و سطل شیر را می‌برد زیر پای بز بعدی. صدای شُراشُر شیر توی گوشم پیچیده است. وقتی می‌خواهد سطل شیر را ببرد توی آشپزخانه، می‌گوید: (بدو، آفتابه را پر کن و بگذار تو مستراح، الآنه که بابات بیاد) می‌گویم: «یواش، خودم می‌دونم.» این‌طرف و آن‌طرف را نگاه می‌کنم و می‌روم سرچاه. از آب‌هایی که مادر کشیده، می‌ریزم توی آفتابه و می‌روم طرف مستراح که «یحیی» و «یونس» از توی طویله می‌پرند بیرون و داد می‌زنند: (نوکر بابا، نوکر بابا) آفتابه را پرت می‌کنم و می‌روم توی اتاق و در راه می‌بندم. صدای مادر می‌آید که آن‌ها را دعوا می‌کند: «اگه به باباتون بگه، مثل سگ کتک می‌خورید!» صدای خنده‌ی یونس می‌آید تو اتاق: «اگه عرضه داشت که نوکر بابا نمی‌شد» با خود می‌گویم: «امشب حتماً به پدر می‌گویم!» می‌دانم که به من حسودی می‌کنند. زورشان می‌آید که من تا حالا از دست پدر کتک نخورده‌ام. وقتی در می‌زند مثل موش می‌روند توی سوراخ. حتی مادر هم می‌ترسد و می‌رود توی آشپزخانه، ولی من می‌روم و در را باز می‌کنم. وقتی با سرعت می‌آید داخل به من نگاه نمی‌کند ولی وقتی می‌روم سراغ گوسفندها و برای‌شان علف می‌ریزم یا به نخل توی حیاط آب می‌دهم، می‌دانم که خوشحال می‌شود...»

سال 1386 که تهران بودم سر کلاس درس، مدرسه راهنمایی برادران شهید جهانی نسب در منطقه 2 تهران، کتابی رو به بچه ها معرفی کردم که نویسنده ش جوانی از مردمان نجیب و با صفای فارس بود. هیچکدوم از دانش آموزان اون کلاس، که اتفاقا به دلیل واقع شدن در یک منطقه خوب از شهر تهران، اهل کتاب و مطالعه و فضای مجازی هم بودند، تا آن زمان اسم کتاب و نویسنده ش رو نشنیده بودند. نویسنده ای توانا و خوش ذوق از چاهورز شهرستان لامرد. احمد اکبرپور نویسنده رمان «من نوکر بابا نیستم» ویژه نوجوانان...

 (ادامه مطلب)



 

 

ادامه نوشته

زمستان است... (دلنوشته)

دو یار زیرک و از باده کهن دو منی/ فراغتی و کتابی و گوشه چمنی

من این مقام به دنیا و آخرت ندهم / اگرچه در پیم افتند هر دم انجمنی

زمان از نیمه عبور کرده است و تو در امتداد یک شب سرد و برف ریز، در کنار پنجره اتاقت به تماشای بلورهای سپید برف نشسته ای. تنها، سرگشته، مغموم و دل اندروا. در اتاقی که تنها نوای محو ترانه ای و صدای رقص شعله ای، هم پیاله تو اند در این شب بزم، بزم پایکوبی دوشیزگان سپید آسمانی!

چه شبهایی ست شبهای جان فزای زمستان! برف، آری برف، برف، برف. آه از این همه زیبایی و نعمت بی سپاس، آه از این همه سفیدی بر فراز بی شمار سیاهی های شهر ما، سرزمین ما، سیّاره ما، قرن ما. قرن آهن و خون، قرن ماشین و جنون. آه از این همه سکوت در ترافیک سنگین اما خاموش دانه های برف، دانه های بی شمار، دانه های افسونگر.

فنجانی قهوه ریخته ای. شاید اصالت از مکزیک برده باشد که شمیم اش این همه... (ادامه مطلب)

...

 
ادامه نوشته

شعر شیرازی «كاكو سِی كن»


گفتم يله شم تو شاچراغ تيرشه ببندم،

تا بلكه حاليم شه كه چطو شد كه ايطو شد؟!

به یاد استاد نعمت اللهی که همیشه این بیت شعر را با لهجه زیبا و جذاب شیرازی سر کلاس درس فلسفه و منطق، روزهای دانشجویی، (مرکز تربیت معلم شهید مطهری (ره)، شیراز، آب باریک)، میخواندند و من به تازگی از استاد مهدی فقیه - بازیگر سرشناس سینما و تلویزیون و اهل شیراز - شنیدم که اصل این بیت از استاد بیژن سمندر (1316ش ) شاعر و نوازنده معروف شیراز است. در ادامه این شما و این شعر زیبای «کاکو سِی کن» با گویش شیرازی از این هنرمند نامی که بیشتر به خاطر شعر محلی شیراز، شهره شهر شدند:
...



«کاکو سِی کن»
...
هي صبح شد و باز به اميد تو شُو شد

هي از چيش من اشک به ياد تو ولو شد

من لِـبدي مَـفلوک و تو بشكن بالو بنداز

شفتش نميدم از حركاتت دلم اُو شد

ادامه شعر در ادامه مطلب...

 

 

ادامه نوشته

من به پیری هم جوانی میکنم...

به کوی عشق منه بیدلیل راه قدم            که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

(حافظ)

عکس زیر یکی از عکس های برگزیده چند سال پیش هست. شاید حدود پنج یا شش سال پیش... عکسی که نمیشه هیچ شرح در خور و راحتی بر اون نگاشت، چون خود به روشنی و با سادگی تمام و رشک برانگیزی، حق مطلب رو درباره جوانی، پیری، زندگی، عشق و خیلی از چیزهای ناب و البته کمیاب یا نایاب و گم در عصر ما، عصر تکنولوژی و ماشین، ادا کرده است. عصری که مفهوم «برکت» رو در برابر خویش، از دست رفته می بینه و هروله کنان به سوی ناکجا در نوا و در غوغاست...

این عکس زیبا و لبریز از عشق و محبت، بهانه ای شد برای مطلب زیر :

«عشق سالمندی در شعر پارسی»

به ادامه مطلب بروید...


ادامه نوشته

داستانک (پائولو کوئلیو)

« ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم.یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند، سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد، وقتی برمی‌گردد، با شگفتی...
...
 
(ادامه داستان در ادامه مطلب)
ادامه نوشته

لامِرد یا لامِردون یا ...

در باب واژه «لامِرد»

هر که را مهر وطـن در دل نباشد کافـر است   معنی حبّالوطن‌، فرمودهٔ پیغمبـر است

هرکه ‌بهر پاس عِرض و مـال و مسکن داد جـان   چون شهیدان‌از می فخرش‌ لبالب‌ ساغـر است

(ملک الشعراء بهار)

«حُبُّ الوطن مِن الإیمان»، از نشانه های ایمان، عشق به وطن و سرزمین مادری است. لامرد را میگویم. سالهاست که به بهانه تحصیل از لامرد دور افتاده ایم و دست تقدیر هر بار ما را به گوشه ای از این سرزمین پرتاب کرده: زرقان (شیراز)، تهران، وردآورد (کرج) و حالا هم کرمانشاه. بعد از این را نمیدانم... در همه این نزدیک به 15 سال به یاد منطقه تراکمه و علقه های عاطفی فراوانش روزها و شبها را سپری کرده ایم و بعضی وقت ها هم که سرمان خلوت شده! از خودمان پرسیده ایم: حال این کلمه «لامرد» به چه معنی هست؟ اصلا از کجا آمده؟ نخستین بار چه کسی آنرا به کار برده؟ چقدر در تاریخ قدمت و ریشه دارد؟ و... به همین بهانه نگاهی انداختم به اقوال مختلفی که در باب واژه «لامِرد» آمده است، باشد که مورد قبول و پسند خاطر افتد.

تاکنون درباره وجوه مختلفی که از این واژه برداشت میشود مطالب گوناگون و متفاوتی نقل شده است که به دلیل بدست نیامدن شواهد قطعی، هیچ یک متقن و کامل نیست و اینجا و آنجا از زبانها میشنویم یا در فضای مجازی منتشر شده است. از جمله به این موارد میتوان اشاره کرد:

 

ادامه مطلب را ببینید...

 

ادامه نوشته

شعر «فعل مجهول»

شعر زیبای «فعل مجهول»

از شاعره معاصر سیمین بهبهانی

بچه ها سلام ... صبحتان به خیر
درس امروز ما فعل مجهول است
فعل مجهول چیست می دانید؟
نسبت فعل ما به مفعول است

...

ادامه شعر در ادامه مطلب...
ادامه نوشته